مزرعه فیلم و کتاب

شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 21:04

هیولا

 خانم ماآرف از پشت میزش آمد بیرون پاهای برهنه و خیسش روی موکت شلپ شلپ می کرد. چند بار دور من چرخید و با چشم های قهوه ای اش مرا با اشتها بر انداز کرد. شکمش با صدای بلند، با صدایی شبیه خالی شدن وان حمام قارو قور کرد و مرا از جا پراند.
ـ شما نباید این کارو بکنید... این کار انسانی نیست....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.